تمام کلمات قلمبه سلمبه ای میدان هم نمیتواند حال این روزهای مرا مشخص کند. چشم که میچرخانم ، نگاه که میکنم هر چه میخواهم و میبینم را نمیفهمم. نمیخواهم. نمیدانم.
روزها و شب ها فرقی ندارد و قت هر بار بخواهد قضیه به همین منوال گذر کند. یاس فلسفی هم با این درگیریهای ذهنی و دلی کمی قدیمی به نظر میرسد، کمی به معنی.
دلم میخواهد توی نعلبکی های آبی مادربزرگ چایم را بخورم. بنشینم روی تخت کنار حیاط بچگی هایم . پس باغچه کوچک و حوض آبی . بوی نم روی موزاییکهای قدیمی حیاط. نسیم خنک لای درختهای بعد از غروب تابستان. آنجا که دیدن دغدغه های فکر بزرگتر ها برایم ناشناخته بود.
الان سالهاست که فقط خستگی و رخوت ذهنی دارم. آشفته ام مثل موهای "او" در کتاب شعرهای شاعران دوزاری شعرهای نو امروزی.
نه دلم کسی را میخواهد نه آرزویی دارم. میخواهم خودم باشم. فقط خود بچگیهایم. خود نونهالیم که کتاب میخواندم. سفر به ماه ژول ورن.
اینکه آرزویی ندارم خیلی نگرانم میکن. خیلی تر از تمام خیلی های دوستت دارمهای الکی فیلمهای آبکی اکران شده سینما.
دلم میخواهد پاییز بیاید. قدم بزنم تنهای. تا هرکجا که میرود بروم. مغزم گٌر نگیرد. خاموش باشد. دل نگیرد.
ماها و روزها میگذر اما هنوز وقت تصمیم که میرسد نتیجه که میگیرم باز هم تنهایی را میخواهم. مغزم توان رو برو شدن و تحلیل های آبدوخیاری آدمها را ندارد. هنوز وقت تصمیم که میرسد تنهایی برایم آرامش بیشتری دارد با اینکه میدانم آسوده نیستم.
مضطربم هنوز مثل رنگ خاکستری. مثل هوای گرفته تهران. فکرم دچار وارانگی میشود. فقط فکر می آید توی سرم بی آنکه خارج شود آنقدر میماند که تصمیم بگیرم کنارم بماند همان تنهایی همیشگی.
منِ من تنهاتر از همیشه است. نشسته کنج اتاق. پشت میز، منتظر است ی لیوان چای برایش بیاورند بخورد شاد آرام تر شود.
منِ من را خودمم هم درک نمیکنم.
حالا هی بیا و پشتم هم قصه بباف و دلیل بیاور ، هی بگو اگر فلان کنی فلان تر میشود...
برچسب: منٍٍٍٍِِ,
نویسنده: آرمان حکیمی